روی قلب مهربون آدما
یه غم بزرگ داره در می زنه
تو هجوم بی کسی های خدا
یه فرشته داره پر پر می زنه
رو همین زمین که می بینی خودت
یه پری تو آسمون رها می شه
پریه می میره و این آخر
قصه تموم عاشقا می شه
ما فقط می بینیم و نگاهمون
سبزی پرنده ها رو می کشه
رو همین زمین که می بینی خودت
یه غریبه آشنا رو می کشه
دیگه اینجا به وطن نمی مونه
پر دردن آدماش، دل ندارن
دیگه معنی نمی ده اسم خونه
مثل دریایی که ساحل ندارن
مائیم و کویری بی نام و نشون
که غریبه ها بهش می گن وطن
مائیم و یه درد سنگین تو گلو
که می شه عقده توی دستای من
همشون یه جور خدایی می کنن
خدا هم بنده پرسوزشونه
یه بیابون که پر گرگ همش
بره ها خوراک هر روزشونه
بذار مشت سبز من رها بشه
توی دریایی که آخرش غمه
فرقی با هم ندارن زندونامون
اینا تصویر غم یه آدمه
اونایی که فقط آزادی می خوان...
پر نا امنیه شهر و خونشون
یه روزیی پرمی شه از خون خدا
زمین و دریا و آشیونشون
اونا که دارن می میرن یه روزی
توی آسمونا دس تکون می دن
با چشای عاشق و دستی غریب
راه دریا رو بهت نشون می دن
جزیره ای که مکان تو بود آب گرفت
(ظهیر فاریابی)